lung shot
زودیاک محصول سال 2007 آمریکا آخرین اثر کارگردان برجسته و صاحب سبک هالیوود ، دیوید فینچر است.
فیلم ، ماجرای واقعی یک قاتل زنجیره ای ، معروف به زودیاک که در سال های 1969 تا 1991 در شمال کالیفرنیا باعث ترس و وحشت مردم شده بود را بررسی می کند. زودیاک برای پلیس تبدیل به معمایی شد که برای همیشه حل نشده باقی ماند و هرگز هویتش کشف نشد.
فیلم بر اساس کتاب مستند ?جنایت حقیقی? نوشته رابرت گری اسمیت ساخته شده و تا حد زیادی به آن وفادار مانده است. گری اسمیت روزنامه نگاری بود که به موضوع زودیاک علاقه مند شده و تحقیقات زیادی را شخصا در این زمینه انجام داد ولی او هم به نتایج قاطعی نرسید
insert
زودیاک قاتلی است که در مناطق شمالی کالیفرنیا اقدام به کشتن افراد میکند و برای این کار برنامه مشخصی دارد. پلیس که تاکنون موفق به کشف هویت او نشده ، امید خود را از دست نداده و همچنان در تعقیب اوست. این در حالی است که دو روزنامه نگار که یکی از آن ها خود گری اسمیت است نیز به دنبال او هستند و تلاش میکنند تا معمای زودیاک را حل کنند.
زودیاک قاتلی است که در مناطق شمالی کالیفرنیا اقدام به کشتن افراد میکند و برای این کار برنامه مشخصی دارد. پلیس که تاکنون موفق به کشف هویت او نشده ، امید خود را از دست نداده و همچنان در تعقیب اوست. این در حالی است که دو روزنامه نگار که یکی از آن ها خود گری اسمیت است نیز به دنبال او هستند و تلاش میکنند تا معمای زودیاک را حل کنند.
نظرات ()ته خط يه اعدامي ده شمارس....ده...نه...هشت... كاش با يه شماره همه چي تموم مي شد. بلا خره بايد يه جوري تموم بشه. هزار را ه نرفته تو ذهنه ولي دريغ از وجود رفتن يك كدومش.
الاغ...بدبخت..احمق..تا كي مي خواهي مثله يه سوسك كه سنگيني سايه دمپائي رو حس ميكنه اينور و اونور بري...اگه وجودشو داري واسا تا دمپائي رو فرق باركت فرود بياد.مگه همينو نمي خواي؟؟ ديدي ماله اين صحبتا نيستي ؟!!!! ادا در مياري ..بين دم و بازدم يه صدم ثانيه فاصلس...فاصلشم چكوندن يه ماشس...رولت روسي ديدي؟؟؟ يه خشاب هفتائي با يه گلوله......
قرررچ ...خشاب مي چرخه...لوله ميره رو شقيقه ...چشا بسته...نفس تنگه...گلو خشكه...چيييك...
بازم نشد ...گلوله هم باهات رفيق نيست...دلش نخواست بياد تو مغزت ببينه تو اون آشغالدوني چه خبره...
مغزتو...ته خط تو هيچ شماره اي نيست...بشين ببين عزرائيل كي هوسه اضافه كاري ميكنه بياد سراغت...
رولت روسي ...قرررچ...چيييك ....خلاص...فعلا دوست نداره اضافه كار بگيره...
خارج از كادر:
آهن قراضه...آبگرمكن..دمپائي ...رولت روسي ...گلوله ...شكم سير...ياس فلسفي...روشنفكر ماابي ...شكارچي گوزن...مايكل چيمينو...گه هاي زيادي ...خريداريم
خودمونيم ..منم حالم خوب نيستا....
نظرات ()| بازی تام کروز در نقش کلاوس فون اشتاوفن برگ، قهرمان مقاومت آلمان اعتراضاتی را برانگیخته است |
ظهر ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ گروهی از افسران ارتش نازی در ستاد فرماندهی هیتلر بمبی منفجر کردند که به هیتلر آسیبی نرساند. در اولین ساعت روز بعد اشتاوفن برگ طراح اصلی عملیات به همراه چند تن از همرزمانش در حیاط عمارت بندلربلوک اعدام شدند.
تام کروز، خود یکی از تهیه کننده های اجرایی این فیلم است که عنوان موقت آن "عملیات والکوره" است، وی از چند سال پیش ریاست کمپانی یونایتد آرتیستز را به عهده دارد.
دولت آلمان با تهیه فیلم در حومه برلین موافقت کرده و با اختصاص مبلغ ۴ میلیون و ۸۰۰ هزار یورو از تولید آن حمایت می کند. اما تام کروز برای رسیدن به این مرحله و دریافت مجوز ساخت فیلم با دردسر زیادی روبرو شد.
اعتراض به شرکت تام کروز
بسیاری از محافل و چهره های سیاسی، برخی از هنرمندان و پاره ای افراد از جمله پسر ارشد کلاس فون اشتاوفن برگ به این امر که تام کروز نقش "نماد مقاومت آلمان" را ایفا کند به شدت اعتراض کردند. به نظر آنها تام کروز به خاطر عضویت در "کلیسای ساینتولوژی" برای ایفای چنین نقشی شایستگی شخصی و اخلاقی ندارد.
تام کروز از اعضای فعال "کلیسای ساینتولوژی" است که به خاطر "گرایش های خرافی و ارتجاعی" بسیار بدنام است. منتقدان گفته اند که تبلیغات این گروه با فشارهای تعصب آمیز و روش های شستشوی مغزی همراه است. گفته می شود که گروه عقایدی سخت جزم آلود و ساختارهای بسته و اقتدارگرایانه دارد.
یکی از وزيران مشاور در آلمان درباره تام کروز به خبرگزاری د پ آ گفته است: "کسی که خود پیرو ساختارهای تام گرا (توتالیتر) است چطور می تواند نقش کسی را ایفا کند که قصد داشت تام گرایی (توتالیتاریسم) را ریشه کن کند؟"
پتر اشتاین باخ ، تاریخ نگار آلمانی تا آنجا پیش رفت که گفت: "با این فیلم مثل این است که اشتاوفن برگ را دوباره اعدام کرده باشند."
البته مخالفان و منتقدان با تولید فیلمی سینمایی در ستایش از اشتاوفن برگ موافق هستند. به نظر آنها او نماد مقاومت آلمان بود که در سالهای جهنمی سلطه فاشیسم هیتلری تلاش کرد به جهانیان بگوید "آلمانی دیگر" هم وجود دارد.
به نظر آنها فیلمی که ماجرای سوء قصد به هیتلر را از طراحی تا اجرا و اعدام عاملان روایت کند، می تواند درست مانند فهرست شیندلر ساخته استیون اسپیلبرگ، یکی از چهره های مقاومت آلمان را که هنوز ناشناخته است به مردم جهان معرفی کند.
فیلیپ فرای هر (۸۹ ساله) تنها عضو از محفل سوء قصد به جان هیتلر است که هنوز زنده است، از ساخته شدن فیلم به بازیگری تام کروز به شکل مشروط پشتیبانی کرده است: "خوب است که تام کروز این نقش را ایفا می کند، اما نباید در فیلم برای عقاید خودش تبلیغ کند."
مشهورترین فیلمی که تاکنون در باره این ماجرا ساخته شده است 20 ژوئیه فرا رسیده است، ساخته گئورگ ویلهلم پابست است که یازده سال بعد از این واقعه ساخته شده و تاکنون بارها از تلویزیون ایران پخش شده است.
جدایی هنر از اعتقادات
بیشتر محافل فرهنگی، چهره های هنری و منتقدان سینمایی از تام کروز دفاع کرده و جهان بینی او را امری شخصی دانستند. آنها یادآور شدند که در هنرهای نمایشی عقاید بازیگر به شخصیت و منش نقشی که ایفا می کند هیچ ربطی ندارد.
برخی رسانه ها اصل "آزادی بیان هنری" را پیش کشیدند و گفتند که نمی توان بازیگری را به خاطر جهان بینی خاصی از انجام کار و حرفه اش باز داشت. اصل چهارم قانون اساسی آلمان در این مورد صراحت دارد: "آزادی عقیده، وجدان، مذهب و جهان بینی فکری افراد از هر تعرضی مصون است."
در آمریکا بسیاری از چهره های فرهنگی و رسانه های گروهی از دیدگاه و لحن توهین آمیز برخی از دولتمردان و روشنفکران آلمانی در برخورد با تام کروز انتقاد کردند.
برایان سینگر کارگردان فیلم از اینکه فیلم بحثی چنین داغ در آلمان برانگیخته است ابراز تعجب کرد. او گفت که خبر نداشته در آلمان نسبت به گروه "کلیسای ساینتولوژی" چنین حساسیت زیادی وجود دارد.
در همین حال، بیشتر هنرمندان، حتی در آلمان، از تام کروز دفاع کردند و عقاید او را امری خصوصی دانستند. کن راسل کارگردان کهنه کار سینمای بریتانیا به روزنامه "تایمز" گفت که آلمانی ها به جای ایجاد مزاحمت برای تام کروز باید از او قدردانی کنند که می کوشد نام "فرزند بزرگ ملت آلمان" را زنده کند. راسل افزوده است که این اقدام مثبت است، زیرا باعث می شود مردم جهان بفهمند که در آلمان هیتلری مقاومت هم وجود داشته است.
بازسازی صحنه های تاریخی
![]() | |
| آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی از سوءقصد 20 ژوئیه جان سالم بدر برد و جنگ ادامه یافت |
تام کروز هنگام دیدار از برلین و گفتگو با مقامات دولتی ابراز تمایل کرد که برای صحنه اعدام اشتاوفن برگ در محل اصلی حادثه مجوز فیلمبرداری دریافت کند، اما موفق نشد. عمارت مزبور به نام "بندلربلوک" امروزه محل وزارت دفاع آلمان است.
صحنه های اصلی فیلم مانند مقر ستاد فرماندهی آدولف هیتلر موسوم به "ولف شانتس" (که امروزه در خاک لهستان است) به طور دقیق در جنوب برلین بازسازی شده است.
فیلم سینمایی عملیات والکوره (عنوان انگلیسی Rubicon) که کل بودجه آن ۶۰ میلیون دلار است، طی سه ماه آینده در حومه برلین تهیه می شود. در این محصول مشترک استودیوی آلمانی بابلزبرگ و شرکت یونایتد آرتیستز در کنار تام کروز، چند هنرپیشه بریتانیایی از جمله کنت برانا و چند بازیگر آلمانی از جمله آرمین مولر اشتال ایفای نقش می کنند.
کنت برانا نقش هنینگ فون ترسکو از همدستان اصلی اشتاوفن برگ در طراحی توطئه را ایفا می کند. نقش آدولف هیتلر با دیوید بمبر، بازیگر بریتانیایی است.
نظرات ()![]() |
| کیدمن برای بازی در فیلم "ساعت ها" برنده جایزه اسکار شد |
نيکول کيدمن از نوجوانی به بازيگری پرداخت و در فيلم های تلويزيونی و سينمايی بسياری ظاهر شد، اما با فيلم "تصوير يک بانو" (۱۹۹۶ به کارگردانی جين کمپيون) و به ويژه با فيلم "چشمان کاملا بسته" (۱۹۹۹ آخرين فيلم استنلی کوبريک) در سينما به عنوان استعدادی کم نظير و هنرمندی توانا شناخته شد.
در سالهای بعد با بازی در چند فيلم موفق، ستايش منتقدان و علاقمندان سينما را برانگيخت: فيلم موزيکال "مولن روژ" (ساخته باز لورمان، محصول ۲۰۰۱) که در آن آواز هم خواند، "ساعت ها" (ساخته استيون دلدری محصول ۲۰۰۲) که برای آن برنده جایزه اسکار شد و در آن نقشی پيچيده و دشوار داشت و فيلم "داگويل" (محصول سال ۲۰۰۳ به کارگردانی لارس فون ترير) که از هر ديدگاه اثری نامتعارف بود.
نيکول کيدمن امروزه در هاليوود جايگاهی برجسته و استوار دارد. بهترين فيلمسازان به او پیشنهاد همکاری می دهند اما نرخ بالای او مانع بزرگی است: گفته می شود که در سال ۲۰۰۶ برای يک نقش ۱۷ ميليون دلار دريافت کرد که بالاترين دستمزد آن سال در ميان خانم های بازيگر بود.
اما آيا می توان از آينده اين ستاره هم با اطمينان سخن گفت؟ آيا دوستداران سينما باز هم فرصت خواهند يافت اندام ظريف و چهره حساس او را روی اکران ببينند؟ معروف است که هاليوود با خانم های بالای چهل سال زياد مهربان نيست.
بيوه ها و عجوزه ها!
تاريخ هاليوود را می توان از منظرهای زيادی نوشت و درس های بسياری گرفت که همه آنها خوش آيند نيست. بی گمان يکی از مدارک تاريخی هاليوود فهرست بلندبالای زنان بازيگری است که در روزگار جوانی (برای هاليوود حداکثر ۴۰ سالگی) چند سالی بر پرده نقره ای درخشيدند و سردر سينماها را با نام خود زينت دادند. از آن همه نام امروزه تنها خاطره ای باقی مانده است، در اسناد کتابخانه ها يا آرشيو سينماتک ها. و آغاز افول ستارگان در چهل سالگی بود يا حتی زودتر. کسانی که مانند گرتا گاربو در ۳۶ سالگی يا گريس کلی در ۲۷ سالگی هاليوود را محترمانه ترک نکردند، در آستانه چهل سالگی هاليوود آنها را ترک کرد.
بی گمان ستارگان خوش شانس يا مقاومی هم بودند که توانستند به برکت شهرت يا نفوذ يا رابطه با "بالايی ها"، چند سالی بيشتر دوام بياورند. اما بيشتر اين پری رويان پيشين، برای ادامه بقا در هاليوود به ايفای نقش هايی تن دادند که "کارخانه رؤياسازی" برای زنان بالای چهل سال در نظر گرفته بود: "بيوه های عقده ای"، "يائسه های بدخلق" و "عجوزه های بدذات". اين شتری بود که در خانه همه آنها خوابيده بود.
![]() | |
| ستارگانی مانند مريل استريپ موردی استثنايی هستند که با ۵۸ سال سن هنوز می تواند در نقش اول فيلمی ظاهر شود |
فيلم کلاسيک "بر بيبی جين چه گذشت؟" (ساخته رابرت آلدريچ در ۱۹۶۲) نمونه ای گويا از هنرنمايی دو تن از بتان پيشين و تصادفا درخشان ترين استعدادهای هاليوود است: جون کرافورد و بتی ديويس، هر دو بالای پنجاه سال، يکی بيچاره و ديگری ديوانه.
در زمانی مقارن توليد این فیلم، بتی ديويس به يکی از کارهای متهورانه و جنجالی خود دست زده و در روزنامه آگهی تجارتی عجيبی به چاپ داده بود: ”خانم هنرپيشه ای با سی سال سابقه در هاليوود دنبال کار می گردد".
هاليوود اگر بر سر لطف می آمد و تصميم می گرفت از ستاره بالای چهل ساله باز هم چند صباحی کار بکشد، او را در تيپ کليشه ای ديگری قالب بندی می کرد تا حسابی "خانم" و "محترم" باشد: مادر فداکار، پرستار احساساتی، خانم معلم مهربان يا حد اکثر وکيل مدافع دلسوز. برای بازيگری که به چنين نقش هايی قانع نبود راهی جز خدا حافظی با هاليوود وجود نداشت. ستارگانی مانند مريل استريپ موردی استثنايی هستند که با ۵۸ سال سن هنوز می تواند در نقش اول فيلمی ظاهر شود.
طرد از هاليوود
از آخرين قربانيان اين سياست "حذف فيزيکی" امروز هم می توان ليستی بلندبالا تنظيم کرد و به صدها نام ديگر افزود: ميشل فايفر، دبرا وينگر، دمی مور، هولی هانتر، الن برکين، جسيکا لانگ و بسياری ديگر. شارون استون هم که اخيرا در دومين فيلم "غريزه اصلی" ايفای نقش کرده است به تازگی در مصاحبه ای گفت که اين روزها به سختی برای بازی در سينما پيشنهادی دريافت می کند و گاه ناگزير است بدترين نقش ها را هم قبول کند.
نويسندگان فمينيست از مدتها پيش گفته اند که هاليوود نسبت به هنرپيشه های مرد هيچگاه سخت گير نبوده و در هر سنی برای آنها جا و منزلتی داشته است. هنرپيشه هايی مانند فرد آستر، همفری بوگارت، جيمز استوارت و برت لنکستر با چند نسل پياپی از ستارگان زيبارو همبازی بودند، که با نزديک شدن چهل سالگی يکی پس از ديگری از سينمای هاليوود کنار گذاشته شدند. تا امروز هنرپيشه هايی مانند رابرت ردفورد، جک نيکلسون، کلينت ايستوود، شون کانری و ريچارد گير می توانند تا شصت سالگی و بالاتر در نقش "جوان اول" ظاهر شوند.
![]() | |
| شارون استون به تازگی در مصاحبه ای گفت که اين روزها به سختی برای بازی در سينما پيشنهادی دريافت می کند |
برخورد سينمای اروپا با زنان هنرمند بی ترديد محترمانه تر بوده است. سينمای فرانسه نمونه ای آشناست که برای ژان مورو، سيمون سينيوره و کاترين دونوو هميشه جا و موقعيتی شايسته داشته است. سينماگران نوگرای امروز اروپا مانند پدرو المودووار و فرانسوا اوزون اين ذوق و تيزهوشی را داشته اند که با کاراکترهای ميانه سال به آثار خود عمق و تنوع ببخشند.
هنر کيدمن
نيکول کيدمن در چهل سالگی همچنان پرتوان و فعال است و می توان اميدوار بود که در سالهای آينده از سرنوشت مقدری که هاليوود برای زنان بازيگر در نظر گرفته است، در امان بماند. او در سالهای گذشته استعداد کم مانند خود را در گريز از جبر زمان به خوبی نشان داده است. چند سال پيش در ۳۵ سالگی در فيلم "ساعت ها" (محصول ۲۰۰۲) نقش ويرجينيا وولف (نويسنده ای در اوان پنجاه سالگی) را ايفا کرد و اندکی بعد در فيلم "کوهستان سرد" در نقش زنی ۲۵ ساله ظاهر شد.
نيکول کيدمن را آخرين حلقه از زنجيره هنرمندانی دانسته اند که خود از سرنوشت می گريزند اما با هر رگ چهره، هر تکان اندام و هر تار موی خود رعشه های سرنوشت را منعکس می کنند: زنانی مانند اينگريد برگمن، گريس کلی و رومی اشنايدر. کيدمن با اندامی ظريف و شکننده همواره حضوری چنان نيرومند دارد که مرزهای آشنای نقش را کنار می زند. هنر سينما بايد زيرک تر از آن باشد که به اين زودی از سحر موسيقی ملايمی که از خطوط موزون چهره و نگاه پررمز و راز اين هنرمند پخش می شود، چشم بپوشد.
نظرات ()
کن- کارتوني گزنده اي که درباره زندگي يک دختر جوان در زمان آيت الله ها در ايران، عليرغم اعتراض ايران، روز سه شنبه به نمايش درآمد.
"پرسپوليس"، يکي از 22 فيلمي است که براي جايزه بزرگ جشنواره کن با هم رقابت مي کنند وقصه آن بر اساس داستان هايي مصورازمرجانه ساتراپي است. اين داستان از نگاه يک دختر هشت ساله بيان مي شود و درست در زماني مي گذرد که شاه در آستانه خلع يد توسط انقلابيوني بود که تا امروز بر سر کار مانده اند.
اگر اين نگاه انتقاد آميز پاسخي در خور باشد، کارتون سياه و سفيد که کار مشترک مرجانه ساتراپي و ونسان پارونو است، ممکن است روز شنبه، نخل طلاي جشنواره را از آن خود بکند.
ايران اين فيلم را به دليل " ارائه تصويري غير واقعي از نتايج و دست آوردهاي انقلاب اسلامي" بايکوت کرده است و به اين فستيوال فرانسوي به دليل انتخاب فيلمي که به زعم آنها بيانگر "سياست هاي جانبدارانه حکومت هاي مستبد" است، اعتراض کردند.
با اين حال خود ساتراپي معتقد است که اين اتوبيوگرافي انتقادي فيلمي سياسي نيست و پيامي براي فروش ندارد. او در معرفي اين فيلم مي گويد: « بيش از هر چيز اين فيلم درباره عشق من نسبت به خانواده ام است. اگر مخاطبين غربي ايرانيان را انسان هايي معمولي به حساب بياورند و نه "بنيادگراي اسلامي" و "تروريست" و " محور شيطان"، آن موقع است که احساس مي کنم که با ساختن اين فيلم، کاري انجام داده ام.»
مرجانه، تنها دختر يک زوج روشنفکر ايراني، داستان زندگي اش را از سال 1978، نقل مي کند، يعني از زماني که هشت ساله بود تا دختري 14 ساله و نترس شد و پدر و مادرش از ترس دستگيرشدن يا اتفاقي بد تر از آن، او را به وين مي فرستند. او بعد ها به ايران باز گشت و به دانشگاه هنر، جايي که مدل هاي نقاشي برهنه آن حجاب داشتند، رفت و يک ازدواج نا موفق را پشت سر گذاشت.
او که در خانواده اي نسبتا مرفه بزرگ شده است، توسط اقوام و همسايگان، در جريان هاي ماجراهاي وحشتناک دستگيري ها و شلاق زدن ها قرار مي گيرد. مرجي، اسم کوتاه شده مرجانه، در دوران کودکي، متوجه رياکاري هاي اجتماعي و معلمان و همسايگانش است.
او در نيمه دهه 80 از معلم تعليمات ديني اش سوال مي کند که چگونه است که شما ادعا مي کنيد هيچ زنداني سياسي وجود ندارد، درحالي که در مقايسه با زندانيان زمان شاه که تعداشان 3000 نفر بوده، اين تعداد به 300000 در رژيم شما مي رسد؟
ساتراپي تحت تاثير تاثير جنگ خليج و روابط دختر و پسر و زندگي درتبعيد، عقايدش را درباره ايران در حال تغيير و ملا ها و شورشيان، با طنز و احساسات بيان مي کند.
زماني که اولين کتاب اتوبيوگرافي اش "پرسپوليس" در سال 2000 در فرانسه به چاپ رسيد، هنوز سي سال نداشت. اين سري کتاب ها به زبان هاي مختلف ترجمه شده اما هنوز در ايران در دسترس نيست.
ساتراپي در پاسخ به اين سووال که چرا او و کارگردان ديگر فيلم از همان تصاوير سياه و سفيد استفاده کرده اند، مي گويد: به عقيده من اين کار کمک مي کند که همه مخاطبان با آن ارتباط برقرار کنند، چه در چين باشند، چه در اسرائيل و شيلي و کره، اين يک داستان جهاني است.
ساتراپي گفت:«من از کشورم متنفر نيستم. من کشورم را به نقد مي کشم، چون عاشقش هستم».
منبع: ميدل ايست آنلاين، 22 مه 2007
سایت جشنواره کن:
نظرات ()![]() | |
| مرجانه ساتراپی با مجموعه کتابهای"پرسپولیس" به شهرت رسید |
طی 28 سالی که از انقلاب ایران می گذرد آثار متعددی در خارج از کشور درباره رویدادهای پس از انقلاب انتشار یافته است. اما اغلب این آثار بی آنکه بازتاب چندانی در افکار عمومی جهانیان بیابند از یاد رفته اند یا به آرشیو دانشگاهها و موسسات مطالعاتی سپرده شده اند.
با این حال برخی کتابهای انگشت شمار از این قاعده مستثنی بوده اند که یکی از آنها مجموعه چهار جلدی پرسپولیس آفریده مرجانه ساتراپی، گرافیست و نقاش مقیم فرانسه است. ساتراپی در آثار خود از دو ابزار برای بیان بهره می برد: تصویر و کلام، و این دو را با ایجاز و سادگی خاصی به کار می گیرد.
شاید همین ویژگی و البته جذابیت موضوعی پرسپولیس باعث شد که این اثر به صورت فیلم هم درآید، فیلمی که بسیاری از ایرانیان امید دارند پس از نمایش فیلم بحث انگیز "300" تصویری از ایران معاصر و مردمش به دنیا ارائه دهد که تا حدی به واقعیت نزدیک باشد.
پرسپولیس در جشنواره کن
انیمیشن پرسپولیس که اقتباسی از اتوبیوگرافی مرجانه ساتراپی است امسال برای اولین بار در بخش مسابقه شصتمین جشنواره سینمایی کن به نمایش درمی آید و برای کسب جایزه نخل طلایی با بیست فیلم دیگر به رقابت خواهد پرداخت.
این فیلم محصول فرانسه و سیاه و سفید است. فیلم ساتراپی در کن با آثار رقبای عمده ای چون برادران کوئن، وانگ کار وای، کوئنتین تارانتینو و گاس ون سن روبروست.
برای گفتار شخصیتهای اصلی یعنی مرجانه، مادر او، مادربزرگ و پدر مرجانه از صدای شیارا ماسترویانی، کاترین دونو، دانیل داریو و سیمون آبکاریان استفاده شده است. نگارش فیلمنامه و کارگردانی این اثر را مرجانه ساتراپی و ونسان پارونا، فیلمساز فرانسوی به اتفاق انجام داده اند و کمپانی سونی پیکچرز کلاسیکز توزیع این فیلم را به عهده دارد.
نظرات ()امشب بهترین شب زندگی من است. او اینجاست. صدای قلبم را می شنوم. چیزی در وجودم می جوشد. داغ می شوم. چراغها خاموش می شوند. منتظر این لحظه بودم. هرم نفسهایش را روی گونه هایم حس می کنم. دستهایش بر گردنم حلقه می شود. لبهایم لبهایش را جستجو می کند. احساسم دو چندان می شود. بسیار دوستش داشتم و حالا بیشتر به او عشق می ورزم. در آغوش من است . با تمام وجود احساسش می کنم . داغتر می شوم. می کاومش ...
...نمی توانم....نمی توانم..او مانند دیگران نیست....لذتش طعم دیگری دارد...لعنت به لذتهای که پشت خطوط قرمز ذهنم ماندگار می شوند...از کنارش به آرامی می گذرم...خواب است...چراغ را روشن می کنم...وسعتی سفید پیش رویم است...قلم می لغزد...حسی می خشکد....
....حسرتی می ماند... :
سیاهی شب...
دخترکی آرمیده بر تخت...
هیاهوی غریزه در ذهن...
نظرات ()هر گونه شباهت اسامی با افراد حقیقی و شباهت مکانی کاملا !!!!! اتفاقی است.
عکس کاملا تزئینی است و هیچ ربطی به موضوع نداره
مکالمه زیر وسط ماموران(...) شنود شده است.مکان این مکالمه در بندر تفریحی شرم الشیخ مصر رهگیری شده است.ا
مرد : هلو...؟؟؟
زن :هلوو...می ای اسپیک ویت منوچ ؟؟؟
مرد : یا..ای ام منوچ ...اند یوو ؟؟؟
زن : منوچ من کانی هست ...
مرد : ..ولی شما که زن هستید...در ضمن من قزوینی نیستم ...مزاحم نشو خواهر...
زن: اوه شت...منوچ من کاندولیزا هست...رایس...دو یو ریممبر می ؟؟
مرد : واووو...های دیر کونی..ها آر یو دارلینگ...؟؟؟
زن: فاین تنکس..دوست داشت فارسی صحبت کرد...
مرد:اوکی جیگر...هر جور راحتی ..خب چه خبرا ؟؟؟
زن : (با بغض) اوه منوچ آی لاو یو منوچ..باور کن من از زمانی که تو را دید احساس کرد که مرد زندگیم را پیدا کرد...یو ار وری وری کیوت...
مرد: منم تو رو دوست دارم کونی جان...ناراحت نباش عسلمم
زن : منوچ من باید به واشنگتن رفت..تا قبل از رفتن دوست داشت که تو را دید..
مرد: چه بد شد...تازه می خواستیم کلی اینجا با هم حال کنیم...چرا اینقد زود میری ؟؟؟
زن : جرج...مای چیف ...خیلی ناراحت هست...جرج گفت که من زیاد با تو کانکت نداشت بات...بات آی لاو یو....
مرد : والا نمی دونم چی بگم ...منم از موقعی که دیدمت مهرت به دلم نشست جون کونی...ولی این وسط یه چیزی هست...
زن : جی هست منوچ ؟؟
مرد : حقیقتش من از این رفقای تو خوشم نمیاد...اون زنیکه پیر سگ مارگارت ...و اون لندهور عوضی تونی و مخصوصا اون دختره ترشیده تازه به دوران رسیده آنجلا ...مر کل و می گم..اصلا با اینا حال نمی کنم...راستش داداش محمودم هم اصلا با تیریپ اینا حال نمی کنه...به خاطر ایناس که من باهات فاب نمی زنم...
زن : منوچ من حاضر هست با همه اینها کات کرد...
مرد : مرسی هانی ..تو خیلی از اونا با لولتری...با اینا نپر ..اونوقت دست منم بازه....
زن : منوچ من از کیلی وقت پیش تو را دوست داشت...زمانی که شنید که یو به شرم الشیک نیامد وری دپرس شد...دیدی که هوشی زیباری را فرستاد تهران با یو صحبت کرد...امروز که در شرم الشیک هستی من بسیار خوشحال است
مرد : مرسی جیگر...قربون اون پوست شکلاتیت برم...الان چی تننته گلم ؟؟؟
زن : وات..؟؟اها ...آی ام این بد..لباس کاب...
مرد: جووون ...کاش من اونجا بودم عسلی...
زن: منوچ همین حالا آمد...آی نید یو...نید یور آرمز...
مرد: الان که نمی تونم خانومی...کار دارم...
زن: پس کی تو را دید ...من باید زودتر به واشنگتن رفت...چیف ایز وری وری آنگری...
مرد: می دونم...منم باید برم تهرون..داداش محمود کلی شاکی میشه اگه بفهمه من و تو با هم تیریپ داریم..
زن : منوچ پس من چه کرد....؟؟؟؟
مرد: یه کاری کن...تو کدوم هتلی ؟؟؟
زن : رویال هال...این وست آو شرم الشیک...
مرد: اوکی...جای منو که میدونی...من تو هیلتونم...فردا صبح ساعت ۶ بیاتو سونای هتل...بیا باهم باشیم...صبحانه رو هم تو اتاق من میزنیم...زن داداش محمودم ... یه کیک زرد توپی پخته داده اوردم..بیا ببین کیک زرد ایرانی چه طعمی داره...
زن : منوچ من کیک زرد دوست نداشت...
مرد: باشه ...پس بیا هسته غنی سازی شده بادوم با آبجو نان الکولیک بخوریم....
زن: من از هر چیزه غنی سازی شده بدم آمد منوچ....
مرد: باشه...نمودی...بیا هرچی دوست داری بخور...راستی داری میائی یه سر هم برو داروخانه
زن: وات ؟؟؟
مرد: دراگ استور ....آندرستند ؟؟؟
زن : نو منوچ...دراگ استور فوور وات ؟؟؟
مرد: چه خنگی عزیزم...نمی خواد بری..خودم میرم...فقط صبح که پاشدی یه اس ام اس بده یا یه میس بنداز که منم از خواب بیدار شم...
زن : اوکی...سی یو تومارو...ای لاو یو منوچ...یو ار مای لایف...
مرد: قربونت برم خانومی...می بینمت...ماچ ماچ...
زن: وات؟؟؟
مرد: هیچی ...تیک ایت ایزی...
زن : بای دارلینگ....
مرد: بابای هانی ...سی یو سون..کیس کیس....
خارج از کادر :
۱-وزرای خارجه دوتا کشور که بیش از ۲۷ساله روابط دیپلماتیک ندارن قراره ۱۲و۱۳ اردیبهشت در بندر زیبای شرم الشیخ مصر دور یه میز بشینن و راجع به امنیت یه کشور دیگه و خاور میانه باهم گپ بزنن..
۲-خدای نکرده عمرا فکر کنین ایندو کشور زبونم لال ایران و آمریکا هستن.
۳-به جون هر کی دوست دارین این شنود تخیلیه ها...باور کنین مشابهت ها همه اتفاقیه
۴-بازم ناپرهیزی کردم و غیر سینمایی نوشتم...!!!
نظرات ()
تعطيلات The Holiday
نويسنده و کارگردان: نانسي مه يرز. موسيقي: هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: دين کندي. تدوين: جو هاتشينگ. طراح صحنه: جان هالتمن. بازيگران: کامرون دياز[آماندا]، کيت وينسلت[آيريس]، جاد لو[گراهام]، جک بلک[مايلز]، ايلاي والاک[آرتور]، ادوارد برنز[ايتن]، روفوس سيويل[جاسپر]، شانون سوسامون[مگي]. ١٣٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
آيريس خبرنگاري انگليسي است که در شب کريسمس با شنيدن خبر نامزدي مردي که دوستش دارد، با زني ديگر دچار بحران روحي مي شود. همزمان در آن سوي اقيانوس آمانداي معتاد به کار نيز خيانت ادوارد- مردي که با او زندگي مي کند- را کشف مي کند. آماندا براي فرار از اين وضعيت تصميم مي گيرد تا به تعطيلاتي کوتاه برود. از اين با جستجو در اينترنتي خانه اي مناسب حال خود پيدا مي کند. اين خانه به آيريس تعلق دارد و تنها شرط وي براي واگذاري خانه اش به آماندا براي تعطيلات، معاوضه خانه هاست. آماندا مي پذيرد و بلافاصله راهي انگلستان شده و آيريس نيز به خانه وي در کاليفرنيا نقل مکان مي کند. اين تجربه براي هر دو بسيار متفاوت خواهد بود، چون عشقي تازه به سراغ آماندا در انگلستان سرد و برفي و آيريس در کاليفرنياي آفتابي خواهد آمد...
نانسي مه يرز[همسر چارلز شاير، فيلمنامه نويس و کارگردان] در ١٩٨٠ با نوشتن فيلمنامه سرباز بنجامين وارد سينما شد. شروعي که با نامزدي اسکار در اولين قدم همراه بود و در سال هاي بعد به عنوان نويسنده کمدي هاي عاشقانه اي شهرتي معقول کسب کرد. مه يرز از ١٩٩٨ با ساختن دام والدين شروع به کارگرداني کرد و تا امروز چهار فيلم ديگر ساخته که زنان چه مي خواهند با شرکت مل گيبسون موفق ترين آنها بوده. اما تعطيلات به اين برتري پايان خواهد داد، چون شسته و رفته ترين فيلم کارنامه او و يکي از بهترين کمدي هاي عاشقانه امسال است. البته با مدت نمايشي اندکي طولاني براي يک کمدي عاشقانه[١٣٨ دقيقه] که اگر اندکي حوصله به خرج داده و تا پايان فيلم آن را دنبال کنيد يقيناً نتيجه لذت بخشي خواهيد گرفت. چون مه يرز از نوشتن صحنه هاي کميک دست اول غافل نبوده!
تعطيلات فيلمي است که براي بازيگر/ستاره ها نوشته و با هزينه ٨٥ ميليون دلاري توليد شده است و در کنار داستان عاشقانه اش نگاهي ستايش آميز به هاليوود و افراد پشت پرده مانند فيلمنامه نويس ها مي اندازد که در شکل گرفتن اين کارخانه روياسازي نقشي مهم داشته اند. حضور جک بلک کفه طنز فيلم را سنگين تر کرده و نويد لحظات خوشي را به تماشاگر مي دهد. اگر به نسل جديد بازيگران انگليسي علاقه داريد، بازي کيت وينسلت و جاد لو را در اين فيلم از دست ندهيد. جک بلک و کامرون دياز هم طرفداران خودشان را دارند!
نظرات ()
سيب...سمنو...سبزه ...حركت ...
خب سال 85هم با تمام فراز و نشيبهاي كه داشت تموم شد.در مجموع 85 رو سال خوبي نمي بينم چون اگه قسمتهاي خوب و بد رو سبك و سنگين بكنم مي بينم كه كفه منفي ماجرا سنگين تره..به هر حال هرچي بود گذشت....يه برگ ديگه هم از زندگيمون ورق خورد و 85 هم به خاطره ها پيوست.اميد وارم كه 86 سال جفت شش براي من و همه اونائي كه دوست دارم باشه...
از همين تريبون اعلام مي كنم كه هركي از ما پلانه ناجوري ديده به بزرگي لانگ شات قلبش ما رو ببخشه.......تو سال 85 دو سه تا از رفقامو از خودم رنجوندم...از همه شون عذر خواهي مي كنم....بعضي از دوستان !!!! هم حسابي حال ما رو گرفتن كه ما هم به بزرگواري خودمون اونا رو بخشيديم.(چه از خود راضي)...خلاصه برو بچز ما همتونو دوست داريم باور كنين...مي دونين كه ما قيافمون به خشانت ميزنه ولي دلمون قده دله يه گنجيشكه فاطي جون (جان ؟؟؟؟؟؟.... )...اكه هي مصبتو شكر ما رو ياده چيزاي !!!!!كه نداريم ننداز نوكرتم...هرچي خورده بوديم پريد...(ااااااا....ديونه ....با عرض پوزش از همه دوستان مثله اينكه خط رو خط افتاده...)..خلاصه كه بوي عيدي ...بوي توپ ...بوي كاغذ رنگي....
دلاتون سبز....سالتون خوش ....بهارتون قشنگ...
كات...
خارج از كادر :
يه كم باربط ...يه كم بي ربط...
يكم فروردين 1382-ساعت 9:45صبح –گردان ن ت پ م 3 نيروي زميني :
اون روز افسر اماده بودم ...ساعت سه ونيم چهار صبح از خواب بيدار شدم آخه سال تحويل دورو بر همين ساعتا بود . سال كه تحويل شد يه چيزي خوردم و رفتم پادگان.از راديو شنيدم كه امريكا به عراق حمله كرده..
(احتمالا يه روز قبلتر حمله كرده بود) رسيدم پادگان ديدم اوضاغ بد قاطي پاتيه ..همه يه جوري بودن..يكي مي گفت كليه مرخصيا لغوه..يكي مي گفت بايد تدارك چند تيپو لشگرو انجام بديم كه برن مرزاي غربي و جنوب ...خلاصه داستاني بود...ييهو يه فكس از نيرو اومد كه دستوره اماده باش مي داد...ما هم اصابمون بد ريخت به هم....يه عده كه مرخصي بودن تلفن ميزدن كه آقا چيكار كنيم بيايم يا نه...همه بلا تكليف بودن تا ظهر ساعت يك كه دستوره لغو اماده باش رو ابلاغ كردن...همه هم يه نفس راحت كشيدن و رفتن دنباله كارشون...ما مونديمو ما...بعد از ظهر هم يه افسر گشت از نيرو اومد و ما رو مورد لطف !!!!قرار داد.(همينجوري برامون اضافه خدمت زد...يه سرگرد عقده اي به تمام معنا بود)...شبم تا صبح خوابم نبرد....از اون سال به بعد يكم فروردين ياد اون روز مي افتم....چقد سريع گذشت... يادش به خير...
طبل بزرگ زير پاي چپ....گروهان خيلي بد...سپاس امير...ايران وطتم ...خاكش كفنم...
ديگه واقعا كات
سال نو مبارك
نظرات ()